تو ...رفتی...

ازحقیقت های تلخ خسته شدم یک دروغ شیرین بگو...

قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
و همچنان به نرده های
ایستگاه رفته تکیه داده ام

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 15:46 توسط سحر| |
کلاغ پر...

نه کلاغ را بگذاریم برای آخر...

نگاهت پر...

خاطراتت هم پر...

صدایت پر...

جوانی ام پر...

من هم پر...

حالا تو مانده ای و کلاغی...

که هیچ وقت به خانه اش نرسید...!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 19:24 توسط سحر| |
کلمه هایی که مرا به یاد تو می آورند...

از قوم مغول اند!!

می آیند...

آتش میزنند...

می سوزانند...

و...

می روند...!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 13:50 توسط سحر| |

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 19:14 توسط سحر| |
مـــــرا به تختـــــ ببنديـــــد و تنهـــــايم بگذاريد

هر چقـــــدر هم ناليـــــدم و فريـــــاد زدم

به ســـــراغــــم نياييـــد

منــــ دارم او را ترکـــــ ميكنـــم

بگو چه مخـــــدري بود در بودنتـــــ

كه اينهمه نبودنتـــــ را

درد ميكشــــم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 9:53 توسط سحر| |
تـلـخ اســــتـــــــــ !

باور ...


نبودن آنهــا کـه می توانســتــنــد باشــنـد ...


و تـلـخ تـر اســـتــــــــ امروز

باور ...


آنهــا کـه ادعای ماندن دارنــد...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 14:54 توسط سحر| |
خواستم بگویم کیستم...

دیدم نگفتن بهتر است!

چه سود آنکه با من نمی ماند.

همان بهتر که نشناسد مرا...

آنکس که می ماند،خود خواهد شناخت...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 14:53 توسط سحر| |
هَمیشِـﮧ دِلتَنگے بـِﮧ خاطِرِ نَبودَنِ

شَخصے نیست

گاهے بـِﮧ عِلَتِ حُضورِ کَسے

دَر کِنارَت اَست کِـﮧ

حَواسَش بـِﮧ نِگاهِ عاشِقِ

تُو نیست.....

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 14:52 توسط سحر| |
رفتار عاشقانه ی زن را

بایــد از دلتنگـیش فهمید

از شـوق و بی تابیش

برای دیدار

از حس کودکانه اش

برای آغـــوش

از خجالتش

برای بوسـه گرفتن

زن بـی دلیل بهانه نمیگیرد

شاید بهانه ی

دستانِ گرمـت را دارد

که دستانش را بگیری …..!
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 11:44 توسط سارا| |

نگو بار گران بودیمو رفتیم

نگو نامهربان بودیمو رفتیم

نگو اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیمو رفتیم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 11:41 توسط سارا| |
در زندگی برای هر آدمی

از یک روز


از یک جا


از یک نفر


به بعد


دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست


نه روز ها ٬ نه رنگ ها نه خیابان ها


همه چیز می شود


دلتنگی ...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 11:38 توسط سارا| |
هر روز دیوآنـﮧ تــَـر از دیروز !

و هیچ ڪس نـِـمـﮯدآند

پشت ایـטּ دیوآنگـﮯ و سرخوشـﮯ

چـﮧ دردی را پنهاטּ ڪرده اَم . . .

درد نـبودنت!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:57 توسط سحر| |

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:43 توسط سحر| |

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:42 توسط سحر| |

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:41 توسط سحر| |

رفتنـــت ..
نبودنــت !
نــ ـ ــآمردیــت ,
نـﮧ اذیتـم کردُ نـﮧ حتـﮯ , ثآنیـه اﮮ , برآم سوآل شد !
فقــــــط ..
یـڪ بغض خفـه ام میکنــد ..
چگونـﮧ نگآهــت کرد ,,
ڪـﮧ مرآ تنهــآ گذآشتـﮯ ؟

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:37 توسط سحر| |

مــن بی تو بودن را

با پرنده هایِ ایوان… با دو خط شعرِ شاملو

با ابرهایِ نمناکِ آسمان

با غزلی از حافظ -به همین سادگی- به سر میکنم. . .

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:36 توسط سحر| |

  تو کِــﮧ رَفتـــ ــے دِلَــم بَرایَت تَنگ شُـــد...

آنقَدر تَنگ کِــــﮧ حالا کِـــﮧ بَرگَشتــ ــے

دیگَر دَر دِلَــــم جا نِمیشَوے 

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:31 توسط سحر| |
بہ پــایــان رســـیده ام...

اما نقطـــہ نمے گــذارم

یــکــ "ویرگـــول" میگذارم!!

ایـــن هـــم امـــیدیســتــ شــآید برگردے

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:30 توسط سحر| |
هر روز نبودنت را بر دیوار خط می کشم


ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد


خوش به حال تو که خودت را راحت کردی


یک خط کشیدی تنهاااااااا ....


ان هم روی من

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:28 توسط سحر| |
به فالگــــیر بــِگو ....


خط عـُــــمر من کــَف دســــت هایـَم نیستـــ....!!


رد پاهـــــــای او را نــِــگاه کــُند..!!!

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:26 توسط سحر| |

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:23 توسط سحر| |

 

گــاهــــی دِلَـم مــیـخـواد اون اَزَم اِجـازِه بـــخـواد ؛
کِـه بـیـاد تـو تَـنــــهـایـیــــم ....
وَ مَــن اِجـازه نَـدَم ! وَ اون بــی تَـفـاوُت بـه مُـــخــالِـفَــتَـم
بـیــــاد تـو و آروم بَـغَــــلَــم کُــنِــه و بــگـه :
مَــگِــه مَـن مُــردَم کِـــه تَـــنـــهـــا بــمـــونـــی ... !!!

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:17 توسط سحر| |
پارسال با او در زیر باران راه می رفتم ،

امسال راه رفتن او را با دختر دیگری در زیر باران اشک هایم دیدم

، شاید باران پارسال اشک دختری دیگر بود !

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:15 توسط سحر| |
فقط برای خودم هستم " مـــن...! "

خودِ خودمـــــــــ ـ ـ ـ ...

نه زیبایم و نه عروسکی و نه محتــــــاج نگاهی...!

برای تو که صورتــ ـــهای رنگ شده را می پرستـــی

نه سیرتــــــ آدمها را ،

هیــــــچ ندارمــــــ...

راهت را بگیر و برو....................

حوالی من٬ توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 0:8 توسط سحر| |
دخترک رفت ولي زير لب اين را ميگفت :

” او يقينا پي معشوق خودش مي آيد “

پسرک ماند ولي روي لبش زمزمه بود :

” مطمئنا که پشيمان شده برميگردد “

عشق قرباني مظلوم ” غرور ” است هنوز . . .
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 12:1 توسط سارا| |

باد آورده را باد میبرد...

اما....

تو که با پای خودت آمده بودی...!

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 12:0 توسط سارا| |
نه...نه

گریه نمیکنم،یک چیزی رفته توی چشمم

به گمانم...

یک خاطره است...

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 11:59 توسط سارا| |

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و باز هم تو گفتی فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

یک ، هیچ به نفع دل تو تا فردا

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 11:1 توسط سحر| |
دل‌ من محکمه ایست 

که به من می‌گوید: 

همه را دوست بدار،

به همه خوبی‌ کن، 

و اگر بد دیدی،

دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 11:0 توسط سحر| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت